جادوی یک روزِ معمولی

دفترچه عزیزم،

بعضی روزها، آدم دلش نمی‌خواهد منتظرِ اتفاقِ خاصی بماند. دلش می‌خواهد خودش جادوگر باشد.

امروز از همان روزها بود. روزی که چوبِ جادوییِ کوچک و نامرئی‌ام را برداشتم. نه برای آرزوهای بزرگ، نه… فقط برای اینکه به لحظه‌های ساده، کمی “درخشش” اضافه کنم.

با چشم‌هایی که از کنجکاوی گرد شده بود و یک لبخندِ آرام، این ستاره‌ی کوچک را در دستم گرفتم. انگار تمامِ “امیدهای” کوچک و درخشان، در همین چوبِ ساده جمع شده بودند.

امروز، من جادوگرِ دنیای کوچکِ خودم بودم و داشتم به گوشه‌ و کنارِ زندگی‌ام، کمی نور می‌پاشیدم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا