نگهبانِ یک آرزویِ سَبُک

دفترچه عزیزم،

بعضی روزها، آدم برای خوشحال بودن، فقط به یک نخِ نازک احتیاج دارد! نخی که آن سرش، به یک دایره‌ی سفید و سبک وصل باشد.

امروز از همان روزها بود. روزی که چشم‌هایم در این بادکنکِ ساده، هیپنوتیزم شده بود. انگار تمامِ دنیای گرد و قشنگِ آرزوها، درست در دست‌های من بود. مهم نبود داخلش چیست؛ هوا، یا شاید یک عالمه “هیچیِ” پُر از آرامش.

مهم همین حسِ سبکی بود. همین که چیزی را نگه داشته‌ای که دلش می‌خواهد پرواز کند و تو، با یک لبخند، داری مراقبت می‌کنی که از دستت نپرد.

امروز، من نگهبانِ یک خوشیِ سبک‌بال بودم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا