رازِ کوچکِ امروز

دفترچه عزیزم،

بعضی روزها، آدم یک رازِ کوچکِ درخشان در دلش دارد. نه یک رازِ بزرگ و سنگین… یک چیزِ کوچک و بامزه که فقط خودت از آن خبر داری.

امروز از همان روزها بود. روزی که انگار یک “چیزی” می‌دانستم که بقیه نمی‌دانستند. یک فکرِ شیطنت‌آمیزِ شیرین، یا یک نقشه‌ی کوچک که در سرم جرقه زد.

لازم نبود آن را به زبان بیاورم. همین که درونم می‌دانستم و یک لبخندِ کجِ مطمئن روی لبم بود، کافی بود. این چشمکِ درخشان، همان جرقه‌ی کوچک است. همان “می‌دانم و نمی‌گویمِ” دوست‌داشتنی.

امروز، من با خودم… و شاید با دنیا… یک رازِ مشترکِ بانمک داشتم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا