دفترچه عزیزم،
امروز، چشمهایم را که باز کردم، تصمیم گرفتم شبیه همین رفیقِ خطی باشم.
بعضی روزها آدم دلش میخواهد فقط تماشاچی باشد، بعضی روزها دلش میخواهد پنهان شود. اما امروز، روزِ “سلام کردن” بود.
یک سلامِ پُرانرژی به گلدانِ کنارِ پنجره که هنوز سبز بود. یک سلامِ گرم به کتری که داشت آواز میخواند. و یک سلامِ از تهِ دل به خودم، توی آینه.
گاهی همین یک “سلام” ساده، همین دستی که تکان میدهی (حتی در خیال)، میتواند قفلِ سنگینِ روزمرگی را باز کند. امروز، من به هرچه سر راهم بود، با یک لبخندِ کج و یک دستِ تکاندهندهی درخشان، سلام کردم.
انگار داشتم به دنیا میگفتم: “هی! من اینجام! بیا امروز با هم دوست باشیم.”