غرق در نُت‌ها

دفترچه عزیزم،

بعضی روزها، آدم دلش نمی‌خواهد صدای دنیا را بشنود. دلش می‌خواهد صدای خودش را بشنود، آن هم با یک ریتمِ خوب!

امروز از همان روزها بود. چشم‌هایم را بستم و دکمه‌ی “پلی” را زدم. تمامِ نُت‌ها انگار دورِ سرم می‌رقصیدند و یک پیله‌ی امن دورم می‌ساختند. برای چند دقیقه، نه فکری بود، نه نگرانی‌ای، نه صدایی از بیرون.

فقط من بودم و این لبخندِ کج که روی صورتم جا خوش کرده بود، و آهنگی که داشت دنیایِ شخصیِ من را می‌ساخت.

امروز، دنیا ساکت بود و موسیقیِ من، بلند!

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا