مهمانِ نوکِ انگشت

دفترچه عزیزم،

امروز دنیا داشت با سرعتِ نور می‌گذشت. همه‌چیز عجله داشت. آدم‌ها، ماشین‌ها، حتی فکرها…

درست وسطِ همین هیاهو، کوچکترین و آهسته‌ترین مهمانِ دنیا تصمیم گرفت به من سر بزند. یک حلزونِ فسقلی که انگار تمامِ “وقتِ” جهان را در خانه‌ی کوچکش روی دوشش حمل می‌کرد.

آرام روی انگشتم نشست. با آن چشم‌های کنجکاوش نگاهم کرد و انگار بی‌صدا گفت: “عجله برای چیست؟” برای چند دقیقه، من هم سرعتم را با او هماهنگ کردم. تمام دنیا متوقف شد. فقط من بودم و این موجودِ ظریف که داشت با حوصله، مسیرِ نقره‌ایِ کوچکش را روی دستم می‌کشید.

امروز، این دوستِ کوچک به من یاد داد که گاهی باید ایستاد و “آهسته” زندگی کردن را تماشا کرد. چقدر آرامش در این آهستگی بود.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا