لابه‌لای ابرها

دفترچه عزیزم،

بعضی روزها، زمین زیادی سفت است و آدم دلش یک جای نرم می‌خواهد.

امروز از همان روزها بود. روزی که تصمیم گرفتم سرم را از شلوغی‌ها بیرون بکشم و بگذارم لابه‌لای ابرها. نه که بخواهم فرار کنم، نه… فقط دلم یک آرامشِ پنبه‌ای می‌خواست.

انگار تمام فکرهای سنگین را همان پایین جا گذاشتم و خودم، سبک، با چشم‌های بسته، روی نرم‌ترین ابرِ آسمان شناور شدم.

چه حسِ خوبی‌ست! وقتی دنیا با تمام سرعتش می‌گذرد و تو، فقط برای چند لحظه، با یک لبخندِ آرام، در دنیای ابریِ خودت توقف می‌کنی. امروز، من ساکنِ ابرها بودم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا