دفترچه عزیزم،
بعضی وقتها بهترین سفر، سفریست که روی همین صندلی، بدون خریدن بلیط انجام میشود.
امروز از همان روزها بود. روزی که دنیای بیرون را گذاشتم پشتِ جلدِ یک کتاب و خودم، آرام، میانِ خطوطش گُم شدم. با هر ورق، از اینجا دورتر میشدم. با شخصیتها میخندیدم و نگرانشان میشدم. انگار تمام دنیای واقعی، برای چند ساعت، فقط همین کلماتِ سیاه روی کاغذِ سفید بود.
آن لبخندِ کجِ روی لبم هم، برای همین بود. برای رازی که بین من و نویسنده بود؛ برای دنیایی که فقط من در آن قدم میزدم.
چه پناهگاهِ دنج و امنیست این دنیای کاغذی!