رازِ کوچکِ امروز
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، آدم یک رازِ کوچکِ درخشان در دلش دارد. نه یک رازِ بزرگ و سنگین… یک چیزِ […]
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، آدم یک رازِ کوچکِ درخشان در دلش دارد. نه یک رازِ بزرگ و سنگین… یک چیزِ […]
دفترچه عزیزم، امروز دنیا داشت با سرعتِ نور میگذشت. همهچیز عجله داشت. آدمها، ماشینها، حتی فکرها… درست وسطِ همین هیاهو،
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، آدم برای خوشحال بودن، فقط به یک نخِ نازک احتیاج دارد! نخی که آن سرش، به
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، آدم دلش نمیخواهد منتظرِ اتفاقِ خاصی بماند. دلش میخواهد خودش جادوگر باشد. امروز از همان روزها
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، آدم دلش نمیخواهد صدای دنیا را بشنود. دلش میخواهد صدای خودش را بشنود، آن هم با
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، آدم نباید کارهای بزرگ بکند. باید بایستد و به چیزهای کوچک “آب” بدهد. امروز از همان
دفترچه عزیزم، بعضی وقتها بهترین سفر، سفریست که روی همین صندلی، بدون خریدن بلیط انجام میشود. امروز از همان روزها
دفترچه عزیزم، امروز، بهترین حالتِ ممکن، همین بود. نه که لزوماً خسته باشیها… (شاید هم باشی!)، اما بیشتر شبیه این
دفترچه عزیزم، امروز، دنیا با تمام سرعتش دورِ سرم میچرخید. درست همان لحظهای که داشتم در شلوغیِ فکرهایم گم میشدم،
دفترچه عزیزم، امروز دنیا پُر از حرف بود. پُر از صداهای بلند و عجول. اما در میانِ تمام آن هیاهو،