گرمایِ کوچکِ امروز
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، شادی نه یک اتفاق بزرگ، بلکه یک حسِ کوچک و گرم است که در دستانت جا […]
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، شادی نه یک اتفاق بزرگ، بلکه یک حسِ کوچک و گرم است که در دستانت جا […]
دفترچه عزیزم، بعضی روزها آدم حس میکند باید چیزی را “هم بزند”. نه که اوضاع بد باشد، نه… فقط برای
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، تمام چیزی که آدم برای شروع (یا ادامه) نیاز دارد، دقیقاً همین است. یک فنجانِ داغ
دفترچه عزیزم، امروز، آن خطِ سادهی همیشگی نبودم. امروز، آن “هنرمندِ” درونم بیدار شده بود و دلش رنگ میخواست. بعضی
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، زمین زیادی سفت است و آدم دلش یک جای نرم میخواهد. امروز از همان روزها بود.
دفترچه عزیزم، امروز، چشمهایم را که باز کردم، تصمیم گرفتم شبیه همین رفیقِ خطی باشم. بعضی روزها آدم دلش میخواهد
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، آدم شبیه همین خطِ ساده میشود. ساکت و آرام. امروز از همان روزها بود. روزی که
دفترچه عزیزم، بعضی روزها، آفتاب از درون آدم طلوع میکنه و چشم رو میزنه! امروز از همون روزها بود. برای
دفترچه عزیزم، بعضی روزها آدم حس و حالش دقیقاً شبیه همین خطخطیِ ساده است. نه خیلی شلوغ، نه خیلی صاف.